این منم آن نغمه ناجور

هاه

+ amir ; ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/۱۱
comment نظرات ()

گلدان

نویسنده: علی.

به تعبیر گزارشگران فوتبال، "یک شوتِ‌سرکش" اما نه گُل، بلکه صدای شکستن گلدان! همیشه این تذکر سفت و سخت را میگرفتم که "خانه، جای فوتبال‌بازی‌کردن نیست" اما انگار به "فوتبالِ‌داخلِ‌خانه" اعتیاد پیداکرده‌بودم. خانه خوبی داشتیم. وسعتش برای بچه‌ای نُه یا ده ساله کافی بود. با کمی جابجایی وسایل میشد زمین فوتبال را آماده کرد. دروازه‌ها هم میتوانست پایه‌های دو صندلی هم‌اندازه باشد. حالا اگر وسط زمین، بدلیل معماری خانه و وجود یک ستون مزاحم، یک پیچی هم میخوردیم چندان عیبدار نبود. کمیته "فوتخال" ایرادی نمیگرفت. "فوتخال" یعنی "فوتبال‌داخل‌خانه" مثل "فوتسال" که میشود "فوتبال‌ِداخلِ‌سالن". کمیته فوتخال دو عضو داشت، من و برادرم. توافقات ما به‌منزله قوانین رسمی فوتخال بود. مثلاً خط‌ِاوت میتوانست حاشیه‌های فرش باشد. طرح و نقش قالی ایرانی درچنین مواردی خوب بکارمی‌آمد. دلیل دیگر محبوبیت فوتخال برای ما، وضعیت مناسب جوی در خانه بود. در تابستانهای داغ تهران که گاهی دماسنجها 40 درجه را هم نشان‌میدهند، بیرون‌رفتن و در کوچه، زیرآفتابِ‌سوزان بازی‌کردن، کاری بسیار طاقت‌فرساست. خوبیِ خانه این بود که بازی، زیر بادِکولر انجام میشد و از تشعشعات آفتاب هم خبری نبود.

من و برادرم کَل‌کَل فوتبالی داشتیم. باورش نمیشد که بازی من از او بهتر است همانطورکه من بازی او را قبول نداشتم. من دو سالی از او بزرگتر بودم و طبیعتاً نمیتوانستم هیچ ضعف و شکستی را بپذیرم؛ یعنی غرورم اجازه نمیداد حتی اگر بارها دریبل‌میخوردم. این غرور هم بدچیزی است. انسان را بدبخت میکند. میتواند ضربات مهلکی به زندگی یک فرد واردکند وقتیکه مانع از انجام خیلی کارها یا زدن خیلی حرفها میشود. درعوض، حس "بزرگی" در افراد برمی‌انگیزد. حس خوشایندِ "من-هرگز-شکست-نمیخورم" و "من-ازهمه-بهترم"! اما مثل دوپینگ، تأثیرش موقتی است. درنهایت، وقتی به دستاوردهای یک عمر زندگی مغرورانه‌ات نگاه کنی متوجه میشوی که تنها داشته‌حقیقی و مهمت، همان غرور مزخرف است. البته گاهی داشتنش لازم است و اثرات مثبتی هم درپی دارد. اینکه "در جدال دو برادر، غرور خوب است یا بد؟" را نمیدانم اما بهرحال نمیتوانستم کوتاه بیایم. گاهی میبردم ولی بیشتراوقات بازنده بازی بودم. گاهی هم برای پیشگیری از باخت و لطمه‌دیدن آن غرور کذایی، از "تنه‌های‌فنی!!" بهره میگرفتم که به باور برادرم خطا بود اما من ایرادی نمیدیدم. میگفتم که او هم میتواند تنه بزند؛ البته واقعاً نمیتوانست چون قد و وزن من بیشتر بود! اوقاتی هم که برادرم در خانه نبود تنهایی تمرین میکردم تا برای پیروزی دربرابرش، بدون "تنه‌فنی" که ذاتاً تنش‌زا بود، آماده باشم. آنروزِشوم، تنهایی مشغول بازی بودم. در خیالم برادرم را دریبل‌میزدم و حتی صدای تشویق تماشاگران و گزارشهای فریادآلود"کوتی" و "شفیعی" را می‌شنیدم. شاید هم همین جو استادیوم! باعث شد که آن شوت استثنایی را در شرایطی نامتعادل روانه دروازه حریف کنم؛ شوتی که با فاصله نسبتاً زیاد از دروازه به اوت رفت اما این پایانِ‌کار نبود.

گلدان کریستالی زیبایی بود با لبه‌هایی کنگره‌دار. بلور بود و از سفیدی میدرخشید. تقریباً نیم متری ارتفاع داشت. جایش در بوفه بود اما نمیدانم چرا مادرم آن را سرِطاقچه میگذاشت. شاید دلیلش این بود که آنزمان بوفه نداشتیم! ظاهراً خیلی هم گران بود. اینجورچیزها ساخت ایران نبود. معمولاً از اروپا می‌آمد، فرانسه و چک در بازار ایران خیلی مشهور بودند. این گلدان را کسی به مادرم هدیه داده بود. دقیقاً نمیدانم چه کسی، فامیلی دور یا دوست و آشنایی. هرچه بود، مادرم آن گلدان را خیلی دوست داشت. همیشه در لابلای تذکرات و بعضاً تهدیدات جدیَش درباره فوتخال، به گلدان هم اشاره میکرد:"آخه خونه که جای فوتبال نیست. آخرش میزنی اون گلدون رُ میشکنی. اگه بشکنیش، میکُشمت!!" من هم همیشه با غروری که از توانمندیهای‌ِفنیَم!! نشأت میگرفت جواب میدادم:"مراقبم، طوری نمیشه. آخه بیرون گرمه، کسی هم نیست برای بازی. تلویزیون هم که تا بعدازظهر کارتون نداره. خب حوصله‌ام سرمیره."

"خب بشین کتاب بخون!"

"آخه چقدر کتاب بخونم؟ خسته شدم بابا."

وقتی از لبه طاقچه یک‌متری افتاد، نشکست؛ خُردشد. جوری خردشد که حتی نمیتوانستم جمعش کنم. به جارو و خاک‌انداز نیاز بود. همزمان با فروافتادن گلدان و خردشدنش، دلِ‌من هم فروریخت. یعنی در درونم افتادن چیزی را حس کردم. از ترس مرگ بود شاید، نمیدانم! در خوشبینانه‌ترین حالت، کتک مفصلی میخوردم. نفرینهای مادرانه هم بود که البته به آنها عادت داشتم. میدانستم نفرینها روی من اثری ندارند. رویین‌تن شده بودم. با آنهمه شیطنت روزمره و آزارواذیتی که داشتم و به‌تناسب نفرین به‌جان میخریدم، اگر قراربود یک‌دهمش هم اجرایی شود، هفت‌کفنم میبایست تا آنزمان پوسیده باشد! کتک هم اگرچه دردناک اما قابل‌تحمل بود. چند دقیقه‌ای درد را میشد نادیده گرفت. اصلاً شایدهم لازم بود، برای آینده آماده میشدم. خصوصاً که بزرگتر شدم و فهمیدم دردهای سخت‌تر از ضربات دست مادر هم در این دنیا هست. حداقل یک مادر، بنابه‌عاطفه مادری "کنترل‌شده" میزند؛ هستند کسانیکه که ملاحظه هیچ چیزت را نمیکنند، فقط میزنند! اما ازهمه اینها بدتر، "شماتت" بود. زخمی که شماتت در وجودم میکاشت شاید هرگز خوب نمیشد. هنوز هم از شماتت نفرت دارم. از اینکه خطایی کنم و دیگران مدام سرزنشم کنند بیزارم. همین ترس از سرزنش باعث شده که "محافظه‌کار" و "ترسو" بار بیایم. تا میخواهم کاری انجام دهم، خصوصاً برای اولین‌بار، دست و دلم میلرزد. ناخودآگاه به شماتتهای بعداز شکستِ‌احتمالی فکرمیکنم و خیلی‌وقتها بیخیال انجام آن کار میشوم. طنزتلخ اینجاست که حالا خودم هم یک "شماتت‌گَر" شده‌ام. از خودم بدم می‌آید وقتی متوجه میشوم درحال سرزنش خودم هستم یا سرزنش دوستی که خطایی مرتکب شده است.

خوشبختانه مادرم در آن لحظه درخانه نبود؛ یعنی درخانه بود اما حمام‌میکرد. به‌همین‌خاطر صدای افتادن گلدان را نشنیده بود. من اما بُهت‌زده درجای خود ایستاده بودم. کاری ازدستم برنمی‌آمد. فکرم هزارراه رفت. بیشتر از همه، لحظه‌ای را تصورمیکردم که مادرم با لاشه ریزریزشده گلدان مواجه میشود. ساختن چنین لحظه‌ای در ذهنم مرا میترساند. قطعاً شوکه میشد و اگر در آن حالتِ‌شوک دستش به من میرسید، دیگر از مهر و عاطفه مادری هم کاری ساخته نبود؛ لِهَم میکرد. به این نتیجه رسیدم که موقتاً فرارکنم. میتوانستم دوسه‌ساعتی را در کوچه و خیابان ولگردی کنم تا مادرم با واقعیت کناربیاید، یا حداقل پدرم از سرِکار برگردد! البته از مادرم انتظار نداشتم کتکم نزند. حتی خودم را مستحق کتک‌خوردن میدانستم طوریکه اگر او هم نمیزد، من از او میخواستم تنبیهم کند. فقط نکته آنجا بود که"کتک‌زدن"قاعده و اصولی دارد. باید ضربات طوری واردشوند که تنها دردزا باشند نه آسیب‌زا. انصافاً مادرم همیشه این اصول را رعایت میکرد یعنی در کتک‌زدن، یک اصولگرای واقعی بود. خطر آن بود که در حالتِ‌شوک، اصول از ذهنش برود. برای فرار آماده میشدم که فکر دیگری به ذهنم رسید. مواجهه ناگهانی مادرم با گلدانِ‌خردشده شاید به سلامتی خودش آسیب میزد. در عالَمِ‌کودکی فکرکردم شاید سکته کند. آنوقت با مرگِ‌مادر چه میکردم؟ این ننگ را تا کجا میتوانستم به دوش بکشم؟ تصمیمم را عوض کردم. هنوز هم دغدغه سرنوشتِ‌دیگران میتواند تصمیماتم را عوض کند. نفس عمیقی کشیدم و دل به دریا زدم. به خودم گفتم:"میرم و بهش میگم. اینجوری خبردارمیشه. تازه، از توی حموم که کاری نمیتونه بکنه؛ تا بخواد لباس بپوشه و بیاد دنبالم، من درمیرم توی کوچه!" آنزمان احساس کردم که تصمیمی منطقی است. هم او را مطلع میکردم، هم امکان فرار داشتم. بهرحال درآن‌شرایط ایده بهتری به ذهنم نمیرسید.

پشت درِحمام ایستادم. مادرم آواز میخواند! برخلاف ما که صدای بدی داشتیم و فقط باید در حمام میخواندیم، مادرم صدای خوبی داشت. صدای واقعاً خوبی داشت. اگر فضای مذهبی و سنتی کشور نبود و او آموزش میدید، اگر آزادی بود، اگر به یک خواننده‌زن هزارویک اَنگ ناجور نمیزدند، اگر ترس از تباهی زندگی فردی و اجتماعی نبود، شاید خواننده بزرگی میشد. اتفاقاً آنروز حال خوبی هم داشت؛ یعنی روز خوبش بود. بهرحال هرآدمی روزهای خوب و بد دارد. خودم را لعنت کردم که داشتم روزخوبش را خراب میکردم و احتمالاً اوقاتش تا شب تلخ میماند. خواستم در دلم از "فوتخال" توبه‌کنم اما چیزی یا کسی مانعم شد؛ باید شیطان بوده باشد! راستش را بخواهید، ازمنظری دیگر، خیلی هم بد نشد چرا که قبلاً به‌خاطر همین گلدان لعنتی مجبور بودم با احتیاط بازی کنم؛ از آن پس اما دیگر مانعی نبود و میتوانستم همه استعدادِنداشته‌ام را شکوفا کنم. با احتیاط صدایش کردم:"مامان!" احتیاط باعث شده بود که ناخودآگاه صدایم به نجوا شبیه شود. از آنطرف هم صدای دوشِ‌آب مانع میشد مادرم چیزی بشنود. دفعه بعد بلندتر صدایش زدم:"مامان!" اینبار شنید و جواب داد:"بله؟"

"من ...، داشتم ...، داشتم فوتبال بازی میکردم، توپ خورد و...، آآآآآ، خورد و گلدون شکست!"

سرم از شرم، ناخودآگاه پایین افتاده بود. صدایم کمی لرزید وقتی دو کلمه آخر را گفتم. میدانستم که فریادش حتمی است. آماده شنیدن فریادش بودم اما درکمال تعجب دادنزد. لحظه‌ای سکوت حاکم شد؛ فقط صدای آب می‌آمد. درکمال‌ناباوری این جمله را شنیدم:"عیبی نداره پسرم. فدایِ‌سرت!" اصلاً برایم باورکردنی نبود. لبخندی روی لبم نشست. حسی از شادی تمام وجودم را فراگرفت. یعنی درست می‌شنیدم؟ مادرم توانسته با مسئله‌ای به این مهمی کناربیاید؟ آنهم به همین راحتی؟ نیشم بیشتر باز شد. در کلامش محبتی جاری بود که مرا کاملاً شرمنده کرد. چرا باید در مورد روحیات مادرم قضاوت نادرست میکردم؟ چرا مادرم را بدرستی نشناخته بودم؟ چرا نفهمیده بودم یک مادر، فرزندش را بیش‌ازهرچیز در این دنیا دوست دارد؟ چرا این عاطفه مادری را دستِ‌کم گرفته بودم؟ شاید گاهی عصبانی میشد اما آن روزها حتماً روزهای بدش بوده وگرنه درحالت عادی، یک گلدان، هرچقدر هم ارزشمند، آیا میتواند ارزشمندتر از شادی فرزند باشد؟ با همین افکار و شادمان از چشیدن طعم‌شیرین‌ِمهرِمادری خواستم بروم که مادرم ادامه داد:"ببین، فقط خاکش رُ جمع کن." جمله‌اش بی‌معنی بود. با تعجب پرسیدم:"خاک؟"

"آره دیگه، خاکش رُ با جارو و خاک‌انداز جمع کن."

"خاک نداشت که."

"مگه گلدون سفالی توی حیاطُ نمیگی؟"

"نه، گلدون کریستاله که توی اتاق بود شکست!"

نمیدانم صدای جیغش زودتر آمد یا صدای "شُلُپ" ناشی از زدن دستها بر روی پایش. هرچه بود، مرا از خیالبافی درآورد و تصمیم منطقیَم را به یادم آورد. بیدرنگ بطرف درِخانه دویدم درحالیکه هنوز میتوانستم ناله و نفرینهای مادرم و تهدیدات خطرناکش را بشنوم. در ذهنم این آرزو چرخی خورد که "کاش بابا زودتر برگردد."

+ amir ; ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٥/۱٦
comment نظرات ()

زیباییهای یک زندگی

قبلنا فکر میکردم زندگی چیز کسشعریه،

حالا میبینم که فکر کردن چیز کسشعریه.

 

+ amir ; ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٤/۳٠
comment نظرات ()

تقدیم به ح دو چشم

 

+ amir ; ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/۱٥
comment نظرات ()

 

+ amir ; ۸:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٤/٢٠
comment نظرات ()

با سلام بدوستان عزیزم.

+ amir ; ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۱٧
comment نظرات ()

 

یاکریم کونگشاد،
دعا نیست. 

+ amir ; ۱:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٢۸
comment نظرات ()

بیان این حقیقت که:

خنده دلیل نمیخواهد؛

حتی گریه.

خنده.

+ amir ; ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٢۱
comment نظرات ()

چشم انداز روشن امّید

 

زنده بمان ای بزِ کوچک

            بهار خواهد آمد

و جالیزها سرسبزی خود را

در فریادهای فروشندگانِ بازارِ فصلی

بگوش تو خواهند رساند.

+ amir ; ٧:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٦/٢٦
comment نظرات ()

شعبده شادی

خرگوش غم را از کلاهت در آر.

امشب آبگوشت خرگوش میخوریم.

+ amir ; ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٥/۱۸
comment نظرات ()

← صفحه بعد