این منم آن نغمه ناجور

چایی شیرین !

سیزده سالست که هر روز قبل از شیرین کردن چای ، یادداشتهایش را مرور میکند ؛ یادداشتهایی که در اوان جوانی نوشته است ؛ کاغذپاره هایی که در آن وجود خدا را اثبات کرده است.

اما یکروز می افتد به این فکر، که خدایی که هر روز نیاز باثبات دارد ، بچکار می آید؟

و از آن روز ببعد ، تلخ مینوشد چایش را ، و تلخکامی صبحانه هر روزه اش میشود.

 

دیدم همه رفقا فرو کردند بداستان کوتاه ، جو مرا هم گرفت !!!

 

باید که بگویم این و میگویم فاش                    

دلسردم و ناامید از ایمان و تلاش

تا منطق «هیچ» باورم نامده است      

ای عشق بهانه ای برایم بتراش !

از اسماعیل خوئی

+ amir ; ۱:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٧/٢٧
comment نظرات ()

ما دوزخیان جاویدیم . بی هیچ تخفیفی.

پیش از این گمان میکردم که پس از مرگ از بند تن میرهم و رها میشوم.

اما چندیست اندیشه ای جانکاه عذابم میدهد و آن اینستکه پس از مرگ هیچ تغییری حاصل نمیشود و تو باید همین وجود پیش از مرگ را پس از آن نیز تحمل کنی .

آنکه در این دیار از وجود خویش لذت برده ، تا ابد همین احساس را تجربه خواهد کرد. فی المثل امام علی پس از مرگ امام علیست و شمربن ذی الجوشن پس از مرگ ، شمربن ذی الجوشن.

یعنی دیگر حتی خودکشی هم راه حل مناسبی نیست ؛ چراکه چیزی را تغییر نمیدهد .

من پس از مرگ باز هم منم !(دارای همین وجود فعلی بدون آنکه تغییری در آن حاصل شود که اگر این وجود تغییر کند ، دیگر من نیست و دیگریست)

شاید اگر اعتقاد بجهان دیگر را پس بگیریم ، بتوانیم آرام بگیریم. یعنی میخواهم بگویم باور اینکه روزی نیست میشوم ، آرامش بخشست.

میبینی؟

جماعت درد جاودانگی دارند و ما درد عدم!

+ amir ; ۱:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٧/۱٦
comment نظرات ()

...

تو رگ خشک درختا          درد پاییز میگیره

 

 

بارون نم نمک آروم           روی جالیز میگیره

 

 

دیگه سبزی نمیمونه           همه جا برگای زرده

 

 

دیگه برگا نمیرقصند           رقص پاییز پر درده

 

 

گرمی دستهای من کم شده دستها تو بده

 

دستای سرد منو گرم بکن ، باد پاییز سرده

 

 

آفتاب تنبل پاییز دیگه قلبش سرده

 

 

بازی ابرها با خورشید ، منو آروم کرده

 

 

 

+ amir ; ٢:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٧/٤
comment نظرات ()