این منم آن نغمه ناجور

قطار سریع السیر!

عاشق شدم . در یک نگاه . پیش ازین گمان نمیکردم که بشود در یک نگاه عاشق شد.

اما شدم . عجب سفری بود!

من در قطار بودم . او نیز .

اما چرا او در قطاری بود که از روبرو می آمد؟!

+ amir ; ٩:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۸/۱۸
comment نظرات ()

فراموشی بزرگ

بشر بناچار دست بدامان چیزی میشود او را - هرچند برای لحظه ای – از وجود خویش غافل کند. چیزهایی که فراموشی بارمغان می آورند . تسکین بخشِ ِ درد بی درمان ِ هستی بی هدفند. مخدرند!

از جمله این مخدرها مشروبات الکلیست ، که برای ساعاتی ذهن را خلاص میکنند و انسان را از طریق فراموشی بآرامش میرسانند .

دیگری داروهای مخدر است ( سیگار را هم در اینجا بگنجانید) ؛ که مدت اثر اینها هم چند دقیقه ایست.

و در آخر اینکه اینروزها ، «عشق» را نیز از آلات تخدیر و فراموشی میپندارم .

و مزیت این آخری اینستکه مدت اثر طولانیتری دارد ، (شاید ، گاهی بدرازای یک عمر) .

شباهت همه شان اینستکه فریبی بیش نیستند ؛ فریبی که باعث رخوت اندیشه میشود.

بگمانم که «عشق نیز ، فریبیست ساخته ذهن بشر.» و عشق را فراموشی بزرگ مینامم.

         اما چاره چیست؟!

 

* - سر زدن بوبلاگ «کرسی شعر» رو بعزیزان زیر هشت سال توصیه نمیکنم !

     ولی قصه علی بنگی رو نباید از دست داد . از اینجا بخوانید.

+ amir ; ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۸/٦
comment نظرات ()